تبليغاتX
چشمان یک عبور

چشمان یک عبور

پاییزی ام را.....

ادم اینجا تنهاست و درین تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاری است......
**************************************************************

گام به گام قدم می زنم سنگفرش های اکنون را...عریان می کنم منی ام را.... جاری می شوم برگ به برگ....رها می شوم در تو........به گفتگو می نشینم خود را..اوایی می شنوم....صدایت می کنم..........می خوانمت بر دل...قطره قطره باران می شوی پر می شوم از تو......
تو....تو....تو....تو....
دنگ دنگ دنگ دنگ...تو تو تو تو.....
ذره ذره افتاب می شوم
تو.تو.تو.تو.تو
تو.تو.تو.تو.تو
دنگ دنگ دنگ دنگ ...
جاری می شوی..
تو را دم می زنم هر دم...دنگ دنگ دنگ دنگ...
...دنگ دنگ دنگ دنگ...توتوتوتوتوتو
عجب توهمی

-----------------------------------------------------------

به طلب در جهان چه می پویی
چو تو گمگشته ای چه می جویی

نفسی از همه تبرا کن
ساعتی چشم خویشتن وا کن

لحظه ای درگذر از این پس و پیش
لمحه ای درنگر به عالم خویش

دیده بگشای ای که در خوابی
خویشتن را طلب مگر یابی خویشتن را طلب مگر یابی خویشتن را طلب مگر یابی

چند ازین اشتغال بی حاصل
دیگران را و خود ز خود غافل؟

تا تو در خویشتن نظر نکنی
و ان گه از خویشتن گذر نکنی

تا تو در خویشتن نظر نکنی
و ان گه از خویشتن گذر نکنی

نرسانی نظر به عین کمال
نشناسی فراق را از وصال/ نشناسی فراق را از وصال /نشناسی فراق را از وصال/

(با جبرییل ماهرو ابلیس هم سیماستی..............
.....بنمای رخ...دم به دم...دم به دم وصال ای دوست....بنمای ای دوست... دم به دم....نشناسم فراق را از وصال.)

تن تو خاک تیره را شد فرش
دل و جان تو تاج و قبه عرش

تن تو خاک تیره را شد فرش
دل و جان تو تاج و قبه عرش

گوهری پیش مفلسی ننهند
این بلندی به هرکسی ندهند نرسانی نظر به عین کمال نشناسی فراق را از وصال...

گوهری پیش مفلسی ننهند
این بلندی به هرکسی ندهند

عاشقان راست این مقام.اری
عاشقان را سزد چنین کاری

عاشقان راست این مقام.اری
عاشقان را سزد چنین کاری عاشقان را سزد چنین کاری عاشقان را سزد چنین کاری

عاشقان راست این مقام.اری

باشد ...دم به دم وصال دوست.....

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 21:42  توسط سارا  | 

ببند یک نفس ای آسمان دریچه صبح بر آفتاب که امشب خوشست با قمرم.

           عشق رازی است...
اشک رازی است...
لبخند  رازی  است...

اشک ان شب لبخند عشقم بود..

اشک ان شب لبخند عشقت! بود..

۱۹رمضان 1۴۲۸کوی دانشگاه تهران
ساعت ۳ بامداد
خداحافظی می کنیم

۱۹رمضان 1۴۲۸کوی دانشگاه تهران
می خوانی

 اگر مرا رها کنی تو را رها نمی کنم
اگر تو را رها کنم مرا رها نمی کنی

تکرار می کنیم
اگر تو را رها کنم مرا رها نمی کنی
  " این یه رمزه"
دوباره تکرار می کنیم
اگر تو را رها کنم مرا رها نمی کنی..

19رمضان 1۴۲۸-کوی دانشگاه تهران
امشب اگر یک نفر
فقط یک نفر
دستش به اسمان رسیده باشد
تمام است..

19رمضان 1۴۲۸-کوی دانشگاه تهران
 و ما برای همدیگر دعا می کنیم
دعا می کنیم :لحظه هایمان ابی باد...
هزار و یک بار تورا می خوانیم
هزار و یک بار تو را دوره می کنیم
و هزار و یک بار بیشتر
تو را طلب می کنیم!

تو را ...از تو... طلب می کنیم..

۱۹رمضان۱۴۲۸-کوی دانشگاه تهران
صدای پای باران می اید,پلک هامان بی قرار
ساعت 3 بامداد
خداحافظی می کنیم ....


۲۱رمضان ۱۴۲۸-کوی دانشگاه تهران-کوی دانشگاه تهران
                   الله اکبرخدا بزرگ تر است
                    الله اکبر.خدا بزرگ است!

         برو ای گدای مسکین در خانه ی علی زن
        که نگین پادشاهی بی نیازی دهد از کرم گدا را!


۲۳ رمضان ۱۴۲۸-کوی دانشگاه تهران
                      علی یعنی : بندگی....بندگی....بندگی
صدایش می زنیم: ایینه ذات خداست(کبریاست..)...علی...

 بندگی! بندگی!
الهی الغوث....الغوث....خلصنا من النار یا رب.... 
رهایی...رهایی......

درین ره گر به ترک خود بگویی
یقین گردد که تو راکاو تو تویی
بدین دریا گلیمت شسته گردد
اگر یک بار دست از خود بشویی
زبهر ابرو یکرویه کن کار
که اینجا ابرو ریزد دورویی
سر مویی ز تو تا با تو باقی است...
بدین ره در نگنجی گرچه مویی
تو را تا در درون صد خار خار است...
ازین بستان گلی هرگز نبویی...

۱۳مهر ۱۳۸۶
۱۳مهر ۱۳۸۶
سحر نزدیک است...

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 19:2  توسط سارا  | 

..

کمی جلوتر
من آن طرف امروز پیاده می شوم
 کمی نزدیک به پنجشنبه نگهدار
کسی از سایه های هر چه ناپیدا می اید
از آن طرف کودکی
و نزدیک پنجشنبه به راه بعد از امروز می افتد
کمی نزدیک به پنجشنبه نگهدار
تو همان آشناترین صدای این حدودی
که مرا میان مکث سفر
به کودک ترین سایه ها می بری
با دلم که هوای باغ کرده است
با دلم که پی چند قدم شب زیر ماه می گردد
و مرامی نشیند
 می نشینم و از یادمی روم
می نشینم و دنیا را فکر می کنم
آشناترین صدای این حدود پنجشنبه
 کنار غربت راه و مسافران چشمخیس
 دارم به ابتدای سفر می روم
به انتهای هر چه در پیش رو می رسم
 گوش می کنی ؟
می خواهم از کنار همین پنجشنبه حرفی بزنم
حالا که دارم از یاد می روم
دارم سکوت می شوم
می خواهم آشناترین صدای این حدود تازه شوم
گوش می کنی؟
پیش روی سفر
 بالای نزدیک پنجشنبه برف گرفته است
 پیش روی سفر
تا نه این همه ناپیدا
 تنها منم که آشناترین صدای این حدودم
 تنها منم که آشناترین صدای هر حدودم
 حالا هر چه باران است ، در من برف می شود
 هر چه دریاست ، در من آبی
حالا هر چه پیری است ، در من کودک
هر چه ناپیدا ، در من پیدا
حالا هر چه هر روز و بعد از این
 هر چه پیش رو
 منم که از یاد می روم ، آغاز می شوم
 و پنجشنبه نزدیک من است
 جهان را همین جا نگهدار
 من پیاده می شوم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 11:54  توسط سارا  | 

باش تا دیوانه گویندم همه فرزانگان...ترک جان نتوان گرفتن تا تو گویی عاقلست

 

 به بهانه سریال اغما که خیلی دوسش دارم این شعر سعدی رو بی مناسبت ندیدم.... ......؟؟!!

 

دیده از دیدار خوبان برگرفتن مشکلست

هر که ما را این نصیحت میکند بیحاصلست

یار زیبا گر هزارت وحشت از وی در دلست

بامدادان روی او دیدن صباح مقبلست

آنکه در چاه زنخدانش دل بیچارگان

چون ملک محبوس در زندان چاه بابلست

پیش از این من دعوی پرهیزگاری کردمی

باز میگویم که هر دعوی که کردم باطلست

زهر نزدیک خردمندان اگرچه قاتلست

چون ز دست دوست میگیری شفای عاجلست

من قدم بیرون نمی یارم نهاد از کوی دوست

دوستان معذور داریدم که پایم در گلست

باش تا دیوانه گویندم همه فرزانگان

ترک جان نتوان گرفتن تا تو گوئی عاقلست

آنکه میگوید نظر در صورت خوبان خطاست

او همین صورت همی بیند ز معنی غافلست

ساربان آهسته ران کارام جان در محملست

چارپایان بار بر پشتند و ما را بر دلست

سعدی آسانست با هرکس گرفتن دوستی

لیک چون پیوند شد خو باز کردن مشکلست

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

امروز ۷مهر..........

وقتی که با جبرییل ماهرو ابلیس هم سیماستی............................

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 21:21  توسط سارا  | 

زندگی یعنی....

زندگی یعنی این...روی تخت بیمارستان جان می دهد....دستکش به دست می کند .....و به جنگ تقدیر می رود.....زندگی یعنی این....یعنی اخرین بلع یک دقیقه هوا....... زندگی یعنی این....پشت چراغ قرمز می ایستد و روزنامه می خواند......عصرهای جمعه دلش می گیرد.........خسته می شود....چایی را دم می کند.... و به خواب می رود....... زندگی یعنی ....... یعنی خواهش نت ها برای هم اغوشی.... یعنی خانه های خالی جدول...... یعنی سطرهای سفید دفتر..... زندگی یعنی تو... زندگی یعنی من.... گرسنه اش می شود.... مردم از گشنگی بابا...... له له می زنم.... کی اذان می شود.....
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 15:41  توسط سارا  | 

شروعی تازه.....راهم نمای به خود و باز رهان مرا از بند خود......

 

آنکه گویند به عمری شب قدری باشد/مگر انست که با دوست به پایان ارند...

دامن دولت جاویدو گریبان امید/حیف باشد که بگیرندو دگر بگذارند...

دوش به دوش خستگیمان

ستاره ها

دشت شب را پر شدند

ما

اواز جغد ها را

از روزنه مبهوت دیواره ای سیاه

می ترسیدیم

دست در دستان ستاره ها

تا دشتستان ابی عشق

مرز نا امیدی را

ره سژردیم

بی انکه

واهمه ای باشد

 

                                             

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 19:53  توسط سارا  | 

گونه ی تبدار از من /بغض چشمه سار از تو/خواب گندم زار از تو /بخشش و ایثار از تو /خواب این سفر از من /


دلم می خواد زودتر به دنیا بیام!! دلم می خواد دوباره وسط پاییز متولد بشم!!  چیزی هم نمونده ها !! یه رمضون داریم واسه خونه تکونی!!  داره شروع می شه ها!! سلام!! سلام!!

تابستون هم داره میره!! سلام به همه روزهایی که  گذشت!!...
سلام جاده کرمانشاهی....سلام پاوه....سلام طاقبستان...سلام بیستون...سلام بابا طاهر...سلام قوری قلعه .......سلام......

تا حالا غرب ایران رو ندیده بودم...خیلی خوشگل بود! جاده های کوهستانی..گندم زارها..زمین های زرد و سبز....ادم حس هایدی بهش دست می داد.....!! 

.

.

تندی رگبار از تو
سر پناه یار از تو
قلب بر دیوار از من
شهر بی حصار از تو
گونه ی تبدار از من
بغض چشمه سار از تو

خواب گندم زار از تو
بخشش و ایثار از تو
هق هق بسیار از من
تردی بهار از تو
اسب بی سوار از من
قصه ی فرار از تو

نفس نفس بودن من از تو
شکفتن و گفتن من از تو
مرورم کن خط به خط از نو

بیا ببین در چه حالم از تو
ببین ببین چه زلالم از تو
بیا شعر محال من شو
این ترانه ها از تو
درس و بزم از تو
خواب این سفر از من
راه کجا از تو

خواب گندم زار از تو
بخشش و ایثار از تو
هق هق بسیار از من
تردی بهار از تو
اسب بی سوار از من
قصه ی فرار از تو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 15:34  توسط سارا  | 

دسته تیغ تبر چوب درخت جنگله.....///

قطره هاي باران ايه ايه جاري مي شوند..
واغوش کويري ام  ميهمان  اين لحظه هاي ابي...
هر قطره را  گويا رازيست
.
.
.
برگ هاي سپيد سينه ام  ابستن شعري نو مي شوند
.
.
.
ثانيه ها خيس خواهش اند
.
.
.
يا من اسمه دوا و ذکره الشفا....
يا غياث المستغثين
يا حبيب القلوب الصادقين
.
.
.
.
اسئلک بحقک و قدسک واعظم صفاتک و اسمائک ان تجعل اوقاتي من اليل و النهار بذکرک معموره
.
.
.
.


گر فراق بنده از بد بندگي است  ..  چـون تو با بد بد کني پس فرق چيست

اي بدي که تو کني در خشم و جنگ  ..  با طرب تر از سـماع و بانگ چنگ

اي جفاي تو ز دولت خــــوبتر   ..  و انتـقام تو ز جان محـــــــــــبوبتر

نار ِ تو اين است نورت چـون بود  ..  ماتم اين تا خود که سـورت چون بود

از حلاوت هـا که دارد جور تو  ..  وز لطافت کس نيابد غور تــو

نالم و ترسـم که او باور کند  ..  وز کرم آن جـور را کمــــــتر کند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 19:50  توسط سارا  | 

در چشم بامدادان به بهشت برگشودن // نه چنان لطيف باشد که به دوست برگشايي(سعدی)

شب های روشن

**********

قطره ی  اشکی بود 

و سایه دستی  به روی دیوار

و اناری که    دانه دانه ی سرخش    ترانه ی  بودن را  می سرود

 وخون نوشته هایی

دنگ دنگ بر رگ های زمان 

جاری

.

.

 پرده را بادی می وزید گه گاهی

شبی اغاز می گشت

رویایی جان   می گرفت

.

.

 

                               ********************************

دلم می خواست قلم را در اغوش گیرم و  ستاره های  سربی ام را اویزان سیاهی  چشم هایت کنم ...دلم می خواست معجونی بسازم از کلمه ها بخورانم به تو....دلم می خواست شعری بگویم ....برای تو....تقدیم به تو.....دلم می خواست نامه ای عاشقانه بنویسم

.

.

.

دلم می خواست فریاد کنم.... زمزمه بس است...

                         اشکارا نهان کنم تا چند            دوست می دارمت به بانگ بلند

 

دلم می خواست ستاره قطبی   را بنشانم روبروی دلت و بارها بارها سجده زنم بر سنگفرش بودن تو..

دلم می خواست متعلق به تو باشم...دلم می خواست برای تو باشم...دلم می خواست با تو باشم...

دلم می خواست شربتی از دریای تو نوشم......اخر چقدر بزرگی...که هیچ کدورتی ابی ات را دودی نمی کند.....اخر چقدر ابی هستی.....

اخر ولی یک سوال دارم... با این همه ...شده دل تو هم بگیرد؟؟!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 21:43  توسط سارا  | 

شب در دل می زدم ,وصل تو گفت: "زود پا بر اسمان نتوان نهاد" (عراقی)


مي نويسم تا يادم نرود..
وسعت اسماني اش محال را ممکن مي نمود
و يادمان اورد که  شمارش ارقام بالا از دستمان  خارج است
 و دست هايمان هنوز خيلي کوچک اند

فرداي ان روز وبلاگ هايمان پر شد از پست ها
به درازاي يک شب يلدايي حرف ها بود براي شنیدن
و روايت ها بسيار

يک آسمان ِ شهاب باران  بود
که آرزوها را
روانه ي برساوش مي کردیم

سوز و  سرما بود
اتشی ساختیم تا
 قلب سرد و مه گرفته مان را
تنها خاکستری ای بماند
و هیچ ستاره ای
سرما نخورد


 تمامي روياهاي به خواب رفته ام بيدار بودند گویا
دلم  می خواست نبض تمامي ستاره ها را بگيرم
دستان سرد کوچکم را نردباني مي خواست
تا خانه اي بسازد ان طرف شب
اری ان شب

شعله هاي اتشين نگاه تو

تنها دلگرمي قلب کوچک من بود


.
.
ارزوهایم را جا گذاشته بودم روی زمین
شهاب ها چه دزدانه سرک می کشیدند
ای خدا
من یه ارزو می خوام
.
.
.
و چقدر سوال داشتیم  که بپرسیم
من نمي دانم چرا ان جا  دستشويي صحرايي نداشت
من نمی دانم چرا کنده برای سوزاندن نداشتیم
من نمی دانم راز جاودانگی امرداد چیست!!!
من نمی دانم چرا  براي کشتن يک سوسک بايد از روحش عذرخواهي کرد

من نمی دانم که چرا جیرجیرک ها شب ها بیدارند و چه زمزمه می کنند

من نمی دانم که ملخ ها چرا انقدر بالا و پایین می پریدند
.
.

معین اواز می کند:

ما همگان محرمیم ان چه بدیدی بگو

در حرم جان ما بر چه رسیدی بگو

دوش ز گلزار او هرچه بچیدی بگو
.

.

.
.
چیزها دیدم من
من صورت هايي را ديدم از نوع فلكي كه اصلا شبيه عقرب و  و خرس و ملاقه نبودن
ملخ ها چقدر خودمانی شده بودند
ماه چقدر با ناز طلوع می کرد
چقدر خدا نزدیک بود
دماوند نزدیک
خورشید نزدیک

 

سوده چه زیبا گزارش داد:
"ما را نشان ستارگان مقصدي بکردي و همراهيِ دوستان را تنجم
. به کوه پاي دماوند برفتي ناگاه و دل بر علف هاي آنجا گره زدي
، ما را عادت ، بسيار به رصد کردن است
، چه ستاره اي روي زمين از پشت پنجره
! چه بارش شهابي برساوشي ، هر سال ، نيمه ي دوم مرداد ماه را
. اسد هي توضيح دادندي ، معين هي خواندندي، ميثم هي عکس گرفتندي
، با لذتي اکمل ، مريخ ديدندي ، شهاب نظاره ، جيغ روانه کردندي
دل غافل از اينکه
! ياد را برده بوديم که شايد اندکي فقط اندکي باد وزيدندي
و ما را سرما افتدي
ميان خيمه نشسته بودي که حس يخ زدن در بر گرفتندي
و چاره بر اين افتاد که امير را با هر چه جوانمرد همراه (حالا اگر مجيد را قلم بگيريم) از خواب ناز بيدار کردندي و آتشي مهيا کردندي که همه

! دزدي هيزم بود از کاهداني يک خر
اصغري نامي ، دم آتشين ، هي شعله بر فروختندي، فوت وار
(معصومه دمت گرم)
. نسوان بودندي و رهايي از خاموشي آتش را پرتاب آشغال تخمه
. قافله را چاره نبودي جز گرد آتش چرخيدندي و هي چليک چليک عکس يادگاري انداختندي
! تا صبح، بيچاره پسرک تن ورزيده، ضعيفه ها را گرم کردندي
صبح زود که خورشيد را نگاره کردندي
خيمه ها بر بسته روانه ي طهران شدندي و
، نتيجه اخلاقي به دست آوردندي که
خورشيد خوب
خواب خوب
گرما خوب
، به خدا همه چي خوب
منو نبريد ديگه اونجا
بارش شهابي چند منه
 من نوخوام برگردم"

 زهرا گفت: چه زیباست از راستای ستاره قطبی قبله را یافتن

و خاطره نوشت:"حالا هر ستارهای می توانست ستاره قطبی دلت باشد اگر بر یخبندانهای دلت عمود میشد و میتوانستی سرما را به امید درک گرما به رسمیت بپذیری"

 

دلم می خواست
دلم می خواست
 ان همه ستاره
 تا بی نهایت
 در شب کوچک من
ارمیده باشند

صبح که شد
من ماندم و
با کوله پشتی هامان
پر از حجم سبکی ها
غروبی را
بدرقه کردیم

 
و چقدراکنون دلم براي ان شب
 تنگ است

ای همسفر
دل تنگم
.
.
.
.


 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 13:11  توسط سارا  | 

یه وقتايي دور شدنم قشنگه

شازده کوچولو تو يه سياره اي کوچولوي خيلي دور زندگي مي کرد و عاشق تنها گل سياره اش بود. يه روز با گلش بگو مگو مي کنه و سيارش را ترک مي کنه...به جاهاي مختلفي ميره تا اينکه به زمين ميرسه زميني که ادم هاش براي هم ديگه وقت ندارن و هر روز يه سري کاراي تکراري رو انجام مي دن و واسه همديگه تکراري مي شن و همه چي تکراري.......
با روباهي اشنا ميشه که اون روباه خودش از شازده کوچولو چندين بار خواهش مي کنه که بيا منو اهلي کن...روباه مي دونست که شازده کوچولو همه عشقش به يه گله..مي دونست که داره ميره و ديگه هم بر نمي گرده اماخودش خواست که اهلي بشه.وقتي که روباه اهلي شد گفت که آدمها اين حقيقت را فراموش کرده اند اما تو نبايد فراموشش کني. تو تا زنده اي نسبت به آني که ‏اهلي کرده اي مسئولي.‏..و شازده کوچولو هم تکرار کرد من مسيول گلم هست..اينو گفت و رفت..ولي اون روباهو  اهلي کرده بود.نکرده بود؟
روباه عاشق يه ادم از جنس يه سياره ديگه شد که خيلي ازش دور بود...روباه عشقي رو انتخاب کرد که هميشه مي موند واسش.شايد روباه بيشتر مي خواست که هيچ وقته هيچ وقت عشقش واسش عادي و تکراري نشه.شايد ياد ما انداخت که يادمون باشه که زندگي چيزي نيست که سر طاقچه عادت از ياد من و تو برود..

من که  روباه  بودنو به صدتا شازده کوچولو  بودن ترجیح می دم...شما چی؟! و هنوز هم عاشق این شعرم که میگه:  همیشه فاصله ایست...دچار باید بود...اگرچه منحنی اب بالش خوبی برای خواب دلاویز و ترد نیلوفر....همیشه فاصله ایست.....

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 20:45  توسط سارا  | 

its alive...its the root of your life,,the roots of your love,the roots of your family

چند روز پیش یه فیلم قشنگ دیدم که خیلی جالب بود واسم....

۱یه ریشه رو تصور کنید که عشق و سرمایه یک خانواده بهش بنده....یک تاکستان پر از درخت انگور ...جام های پر از شراب که هیچ وقت خالی نمی شن....وای اگه اون ریشه از بین بره....همه چی از بین رفته.....اگه حالا اون ریشه زنده نمی موند چه اتفاقی می افتاد.....نکنه که من و تو ریشه های حیاتی رو خوب اب ندیم.....نکنه همه برگ و بالی که گرفتیم رو یه جا از دست بدیم....نکنه اصلا ندونیم ریشه هامون کجاست...نکنه راه رو گم کنیم...نکنه قدردان اون ریشه نباشیم...اگه ریشه هامون رو از دست بدیم اونوقت چی میشه؟؟...

گاهی وقت ها برای پیدا کردن اون ریشه باید از نو شروع کرد....

۲ادم باید کاراگاه خوبی باشه...سرنخ همه چیزو پیدا کنه...سرنخ رفتارها و برخوردها......ادم بهتره بگم باید باغبون خوبی باشه.......

نظر شما چیه؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 14:49  توسط سارا  | 

تویی جاری به رگ هایم تویی دم می زنی هر دم///منم تشنه به خونت اه..که می دانی که می دانی؟؟؟

...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 13:54  توسط سارا  |